تبليغاتX
قصه بی شک راست میگوید
صدای شوم و نامردانه اش در چاهسار گوش می پیچید..

خیلی احساس خالی بودن میکنم..

بگذریم از اینکه تلویزیون و سایر مطبوعات چیزی برای ما ندارند...هر روز این جمله که نمی دانم از کجا آمده در من به خودم گوشزد می شود..

ما فرهنگ خود را باخته ایم...اما نمی دانم...این موسیقی های غربی و این لباس های غربی...و نمی دانم..حتی جایی که می برندمان کت و شلوار به ما می دهند.آنهم بدون کراوات..لباس گرفته شده از فرهنگ دیگران و دستکاری شده...

دیگر کسی ار حافظ نمی گوید.. "من از آن روز که در بند تو ام آزادم... " و "یار بیگانه نشو تا نبری از خویشم.." "قد برافراز .." دیگر کسی این ها را به یاد نمی آورد...دیگر چیزی نداریم..

و همه چیز محو شده است...خیلی احساس خالی بودن می کنم...نه کسی از تاریخ گوید و نه از فرهنگ..همه چیز فراموش شده است....

و همه در خوابی عجیب فرو رفته اند..

دیگر اخوانی نیست...دیگر شاملو و سهراب و ...

دیگر هیچکس نیست...تنها ماییم..

نوشته شده توسط P در ساعت 19:53 | لینک  | 

کلاس آموزش آیین نامه... یکی پرسید خوب این ها رو اگه تو خونه همین قدر وقت بگذاریم یاد می گیریم...معلمه ( که یک پلیس بازنشسته بود) جواب داد : ااا آره...اما الان که من براتون توضیح میدم قیافه من یادتون میفته و بهتر یادتون می مونه..در غیر این صورت فراموش میکنین... بعد هم با یه اضطراب خاصی گفت : خطوط جاده به دو دسته تقسیم میشوند..عرضی و طولی و ...

کمی خیالم راحت شد..همیشه راجع به اینکه کلاسهام بی بازدهی هست مشکل داشتم..هر وقت داشتم مطلبی رو می گفتم این دغدغه میومد که...خوب این ها رو مگه خودشون نمی تونند بخونند؟ تو دیگه این جا چیکار می کنی؟

زیاد راجع به قضیه آموزش فکر کردم...وقتی به سلام نگاه میکنی...یا هر جای دیگه ای....شونصد تا کلاس المپیاد..برنامه سه ساله ریختن واسه اینکه چی درس بدن..بعد هم اینجا..خودمون هم برنامه نداریم چه برسه به معلمها...وقتی به یکی اینو بگی میگه شما ها علامه حلی هستین...شما ها با المپیادی ها زیاد برخورد دارین..راه و چاه رو میدن دستتون...این قبول اما همه این ماجرا واسه همینه؟ واسه اینکه ما سالهاست زیاد المپیادی میدیم؟...شما ها فرق دارین و هزار تا کوفت دیگه... اما کسی گشت؟ کسی رفت تحقیق کنه آیا اون اول کار..کسی با کسی فرق داشت؟ کسی رفت نگاه کنه ببینه این سمپاد که می گن...همین کلاسهایی که تو راهنمایی داشتیم..همون کلاس فیزیکی که رو هوا بود.نه کتاب داشتیم نه معلمه جزوه میگفت....به جاش...فکر میکردیم...بحث میکردیم... هر وقت چیزی میشد معلمه میگفت : دوست داره... آب شیشه رو دوست داره و از لوله مویین میاد بالا.. همون موقع یه سری معلم علوم دیگه داشتن میگفتن: فصل دوم...علی بخون..و علی میخوند: آب از لوله مویین بالا می آید ( و کلمه ی مویین هم پر رنگ شده بود) و بچه تو ذهنش میگفت: آب آب لوله لوله لوله مویین مویین مویین  ٬ حتما تو امتحان میاد..مویین مویین..مویین...

همین تعریف میدان الکتریکی تو کتاب درسی...و اون تعریفی که دکتر خرمی کرد...نمی خوام کل کتاب درسی رو ببرم زیر سوال...به مناطق محروم فکر کنید...این کتاب ماله همه جاست...تهران گرفته تا یه ده پشت هفت تا کوه..

رفته بودیم سروش..یه آقا و خانوم اومده بودن از بچه های این مدرسه تست بگیرن...می گفتن یه تست مشترک بین سوئد و ایران...و موضوعش... پیامد های منفی رابطه با جنس مخالف در سنین نوجوانی.. و باز این جمله تکراری رو تکرار کرد: ما همش مخفی می کنیم این مسائل رو..و این تاثیر بد تر می ذاره.. و مدیره هم همین جمله رو تکرار کرد... و به طبع اجازه نداد اون سوالها مطرح بشن..و گفت برین..

آخه بازم این؟ این موضوع واسه همه عقده شده انگار...واسه همه اونهایی که این جمله رو تکرار می کنند..

کسی گشت؟ کسی اعتراض کرد؟ سمپاد جمع شد.. سمپاد جاش رو داد به سیستم منظم و خوب آموزش پرورش...کسی گفت چرا؟ نه! چون همه دانش جو های انسانی مشغول تحقیق بودن : تاثیر رابطه با جنس مخالف... و داشتن ادعا می کردن..مخفی کردن بده...!

یه جا یه سخنرانی بود تو دانشگاه تهران...راجع به دموکراسی و حقوق بشر...یه استاده داشت حرف میزد...حرفهای خوبی هم زد...اما کمی تناقض گفت...حرفهای نیم ساعت پیشش یه جورایی با حرفهای الانش در تناقض بود... بعدش..نوبت سوالها شد...ناراحت شدم چرا تناقض هاش رو نپرسیدم...آخه گفتم من که این کاره نیستم حتما آبرو ریزی میشه..بعدش.. سوالها واقعا خنده دار بود... ۳ تا سوال دقیقا این طوری بود..به جای بحث راجع به چیزی که گفته...طرف یه پاراگراف از یک جا بلند کرده بود...و بعد هم آخرش نوشته بود چنین است؟ دقیقا سه تا سوال این طوری بود...

و هیچ کس فکر نکرد...

شاید این درسته...واسه کسی که کی خواد استاد دانشگاه بشه.. یا می خواد بره تو ایرانخودرو به خط تولید پژو ۴۰۵ نظارت کنه ...همین ها کافیه...فکر کردن نمی خوایم! ۱۰ ساله خط همین طوری بوده...تو هم بشین اینجا...و نظارت کن..

اما...

وقتی می خوای یه چیز بسازی... وقتی میخوای اون بالا ها رو مراقبت کنی...جلوی تورم رو بگیری...

کی رو نظام آموزشی کشور تحقیق کرده؟ اصلا این هیچ٬ این سخته... کی یه کار آماری درست درمون راجع به همین دو تایی که هستن...سمپاد و آموزش پرورش....کی تحقیق کرده؟

نه... لازم نیست ! نیست نیست نیست..........

نوشته شده توسط P در ساعت 19:18 | لینک  | 

می گذرد.... عمر گران می گذرد..خواهی نخواهی...

خیلی به این فکر نکرده بودم که ۱۸ سال شد...فقط اول اون کتابی که یکی نوشته بود... زندگی پیچیده تر شده...یا وقتی این فیلم رو میدیدم...که دختره ۲۵ سالش شده بود و می گفت ربع قرن شده... اصلا چه فرقی میکنه...

کارهای جالب زیادی دارم میکنم...اما هنوز کمه...جای چیز هایی که میخوام خالیه...و خوشحالم که می تونم و هنوز دستم بازه...هنوز دستم بازه...واسه انتخاب...واسه بیشتر هایی که میخوام...واسه...

زندگی یه فریاد بلنده...بلند و طولانی...اونقدر بلند که خستم میکنه گاهی...

مهمترین چیزی که یاد گرفتم این چند روزه...برنامه ریزیه...بعضی جاها....بعضی مدرسه ها برنامه ریزی میخوان..شاید الان وقته پختگی باشه...پختگی در کار....تا امروز همه کارام بی برنامه بوده..اما الان برنامه...

چیز خوبیه...

نوشته شده توسط P در ساعت 23:26 | لینک  | 

بی هیچ دلیلی سر حالم
واز تصویر خود در آینه راضی به نظر میرسم!
چشم های قشنگی دارم و موهایم هم بد نیست...
میرم که روی تختم آخرین فصل کتاب سیمای مرد هنر آفرین در جوانی اثر جویس را تمام کنم...منصفانه است که این نوشته رابا دیالوگ آلیوشا در فیلم آیینه اثر اندره تارکوفسکی تمام کنم که گفت:
مهم نیست
مهم نیست...
همه چیز بالاخره درست خواهد شد
روزی همه چیز
مطابق میل ما خواهد شد!
نوشته شده توسط P در ساعت 18:59 | لینک  | 

Friends come in all sizes....
They will support you....

.

..

...

....

And respect your creativity
for thinking outside the box....

 

 

 

 

They'll be there when you need a
shoulder to lean on....

 

 

 

Or a great big hug....

 

 

 

A true friend takes interest in
understanding what you're all about....

 

 

 

They see beyond the black and white
to discover your true colors....

 

 

And accept you just the way you are...
Even when you just wake up in the morning

 

 

 

 

So make your own kind of music....

 

 

Follow your heart wherever it takes you....

 

 

And when someone reaches out to you,
don't be afraid to love them back....

 

 

 

They may just be a friend for life....

Practice patience and tolerance.....

 

 

Good friends are hard to find, harder to leave....and impossible to forget!

Share this with all your unforgettable friends today

 

 

but maybe its just a big fake

 

 

نوشته شده توسط P در ساعت 10:17 | لینک  | 

این روزها اینجا دهه فجر است.

خبری گفته شد که نمی دانم چقدر درست بود...ایران ماهواره امید ساخت؟ ایران پرتاپ میکند؟

به هر حال به روسها پول دهی بمب اتم هم دستت میدن.

تو سردار راه می رفتم با امیر..آدامسمو باد کردم..آدامس خرسی بود...که خیلی باد شد...اندازه مشت آدم..بعد تفش کردم توری که باد شده موند رو زمین...دیگه مطمئن بودم حتما به پای کسی گیر میکنه...

احساس خوبی بود..

چند روز بعد هم این کار رو تو آریاشهر کردم. یکی که پشت سرم بود زد زیره خنده..نمیدونم کجاش خنده داشت..

امیر میگفت که یه روز به یه رفتگر کمک کرد و همه یه جوری نگاهش کردن..میگفت که رفتگره خیلی خوشحال شده بود..خیلی دوست دارم این کار رو تجربه کنم..حتی بیشتر از علاقه به سیگار و چمیدونم الکل...این کار خیلی جالبه واسم....

میگفت که اگه بری وسط بزرگراه جلال و به ماشینهایی که رد میشن داد بزنی فحش بدی میشنون بر می گردن نگاه میکنن اما نمی تونن وایسن جواب بدن...چون باید برن..

فکر کنم زندگی رو خیلی عالی توصیف کردم...آره..این معنای متعالی زندگیه...آدامس خرسی رفتگر فحش بزرگراه..هیج واژه ی دیگه ای نیست که بتونی باهاش چیزی رو توصیف کنی که نشده با این واژه ها. 

تعریف کردن این اراجیف واقعا احمقانست...نمی دونم چرا یه عده آدم بیکار دیگه میان اراجیف کسانی رو که از رو هزار دلیل خوب و بد شروع به حرف زدن با دیوار در یک همچین جاهایی میکنن رو میخونن.

 

نوشته شده توسط P در ساعت 20:30 | لینک  | 

گاهی اونقدر بی حوصله ای که...

گاهی اونقدر نا امیدی  که...

گاهی اونقدر بی انگیزه ای که...

گاهی اونقدر خسته ای که..

گاهی اونقدر شرمنده ای که...

گاهی اونقدر ناراحتی که..

گاهی اونقدر اوضاع بیریخته که نفسهاتو میشمری داری..

گاهی اونقدر داغوون  ی که..

نوشته شده توسط P در ساعت 22:42 | لینک  | 

همه ما با نیروی کاملاً یکسانی زندگی میکنیم. با یک قانون: قانون جاذبه .

این قانون میگوید: هرچیزی را که وارد زندگیمان میشود را خودمان جذب کرده ایم.تمام چیزهایی را که در ذهنمان می گذرد را خودمان جذب میکنیم. قانون جاذبه اهمیتی نمیدهد که شما چه چیزی را میخواهید و چه چیزی را نمیخواهید . حتی وقتی به چیزی فکر میکنید یا نگاه میکنید که آن را نمیخواهید و با آن مخالفت میکنید آن را به طرف خودتان جذب میکنید. در آن موقع قانون جاذبه در حال عمل است
.

هر چیزی را چه ببینید چه به خاطر آورید و چه تصور کنید ، هر چیزی که روی آن متمرکز شوید را به سوی خود جذب میکنید. و هرگاه این تمرکز همراه با احساسات شدید باشد جذب آن سریعتر خواهد بود
.

مراقبت از افکار کار سختی به نظر میرسد اما احساساتمان به ما کمک میکند که بفهمیم که به چه فکر میکنیم. هرچه موقع فکر کردن احساس بهتری داشته باشید این احساس خوب باعث میشود که جهتگیری شما در زندگی بهتر باشد و در زندگی روزمره افکاری را پدید می آورید که زندگی بهتری را در آینده برایتان رقم میزند
.

هر چه احساس بهتری داشته باشید چیزهای خوب را بیشتر جذب میکنید که باعث میشود بالاتر و بالاتر بروید
.

به یک چیز زیبا فکر کنید. به یک موسیقی زیبا گوش کنید تا احساس خوبی پیدا کنید. وقتی نسبت به چیزی احساس عشق میکنید آن احساس اینقدر بزرگ است که میتواند برایتان خوشبختی را به ارمغان بیاورد.

از ااینجا ورداشتمش. به نظرم جالبه متنه. 

نوشته شده توسط P در ساعت 11:15 | لینک  | 

خیلی وقتها بحث در مورد غرب و شرق و خلاصه این حرفها میشود.و منظور از شرق نه تنها ایران و کشورهای خاور میانه ای است...بلکه حتی روسیه و یا چین هم در نظر گرفته میشود.منظورم چیزیست که به نام فرهنگ شرق و غرب مینامند.و این نه تنها دین اسلام یا بودا یا هر چیز دیگر است...فرهنگی است که در دل مردم جای دارد.به گونه ای که گویی دنیا واقعا دو بخش است..شرق و غرب..
شخصی میگفت که استادی گفته ( منظورم این است که این حرف هیچ سندیتی ندارد.!) که در فرهنگ غرب دروغ مجاز است..مگر آنکه به کسی آسیبی نرساند. فرهنگ غربی میگوید تو بورو بجنگ من اینجا مراقب اوضاع هستم...در حالیکه آرمان فرد شرقی متواضعی است که همواره جان بر کف دارد و برای ایثار شتاب میکند. آنچه به نام پهلوان و جوانمردی از آن یاد میشود..
به هر حال خیلی درگیر نشویم..
صبح پشت چهار راه ایسناده بودم ...پیرمردی هم ایسناده بود...به من گفت تا کی باید از بی فرهنگیه این مردم بکشیم؟ کمی ناراحت شدم یه هر حال خودش هم جز این مردم بود....گفتم تا زمانیکه قانونی نباشد حرف از فرهنگ زدن اشتباه است...در آریاشهر که بودم مردم ایستاده بودند...به خودم گفتم این مردم همچین هم بی فرهنگ نیستند !..تازه بعضی اوقات هم خودم هم رد میشوم...به هر حال...فرهنگ چیست؟

اگر در زمان ساسانی ۵ خط نوشتن داشتیم و یکی از آنها خطی برای نوشتن قطعه های موسیقی بود..اگر در آن زمانها در مدارس (که برای عموم افراد بوده) علاوه بر شناخت گیاه های دارویی و غیره یک ساز هم آموزش داده می شده...

اگر آنهمه جشن و مراسم با غرور داشتیم که تنها نوروز و یلدایی سطحی از آن باقی مانده..

دلیلی نمی شود نپذیریم بدوی هستیم..و از فرهنگ بویی نبرده ایم.تاریخ با تمدن فرق دارد..(ببخشید به خودمان توهین کردم.)

//حرفهای آخرم سندیتی ندارد در صورت اشتباه بودن لطفا خبر دهید.

نوشته شده توسط P در ساعت 18:44 | لینک  |